مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که میخواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین خوش حال
دیدگاههای بازدیدکنندگان
ناشناس
32 روز پیششعر جالبی بود منتها منفی بافی به کائنات کار درستی نیست ارزش ارسال به کسی رو ندیدم در این شعر منتها یاداور تلخ زندگی روزمره ماست اما حقیقت دارد یکم مثبت اندیش باش شاعر گرامی .
آذین فرزان
16 روز پیشعالی بود بسیار معنوی 👌
عباسنجفی
16 روز پیشگرچه این عمر به موییست و دنیا گذران
باید این لحظه بشوریم به شوق، از دل و جان
گرچه فردا نرسد، یا که شود تیره و تار
لحظهی «حالا» همینجاست، به لبخند بکار
عطرِ این چای که پیچیده در این خلوتِ مست
شاهدِ آنچه که امروز، در این سینه نشست
گرچه یوسف به دلِ چاهِ جهان افتادهست
عشق، راهیست که در جانِ همین جادهست
تو به بودن بِنِگر، نه به پایان و فنا
بوسه کن گونهی تقدیر، در این قصه، بیا!
خنده، سهمیست که در جانِ زمین میمانَد
نور، آن است که از چشمِ تو بیرون رانَد
نورِ تابیده به صورت، چه بماند، چه رود
ثبت شد در صُوَرِ هستیِ این چرخ و صعود
نیستی، سایهی بودن بُوَد و هیچ نبود
بودنِ ماست که در پردهی هستی نسرود
«باش» و این «بودن»ِ خود را به تماشا بِنِشین
بویِ گل باش و همین دم، همه گلزار ببین
گور و پوسیدن و افسوس، همه وهمِ شب است
زندگی، رقصِ همین ثانیهی «در طلب» است!