بار دگر درد؛ گلوگیر شد

یکنفر از زندگی­ اش سیر شد


دردِ تو دیوانه­ ترین درد بود

آخ عجب دردِ تو نامرد بود


درد اگر دق ندهد درد نیست

مرد اگر دق نکند مرد نیست


وای عجب مثنویِ ناخوشی

آه عجب دوره ­ی شاعر کشی


دور خودت پیله بسازی بد است

آخ نجنگیده ببازی بد است


بی­ تو هم این شهر؛ هم آن شهر؛ بد

بی­ تو اگر شهد و اگر زهر؛ بد


بی­ تو شدم حبسِ ابد با خودم

باز شدم بعدِ تو بد با خودم


شمعم و در یادِ تو خاموش­تر

می­شوم هر روز فراموش­تر


کاش جهان فرصتِ خوابی دهد

عشق به این زخم جوابی دهد

امیرحسین خوش حال