رسیده وقتِ رفتنم... شدم مردد و سکوت
منم دوباره منتظر... کسی نیامد و سکوت
به هر کجا که میروم؛ خیال می کنم تو را...
ز کوچه ها؛ ز سایه ها؛ سوال می کنم تو را...
درون من پرنده ای؛ نشسته ناله می کند
وَ این فشار لعنتی مرا مچاله می کند...
قسم به دست های تو ( که از جهان مرا بس اند )
تمام شیرهای شهر شریک های کرکس اند...
کنار لاشه ی خودم؛ ببین عذاب می خورم
در این کویر یخ زده فقط سراب می خورم
نشسته در سیاهی ام؛ منی که نور گشته ام
رسیده ام به مرز تو؛ ز خویش دور گشته ام...
اگرچه تکه تکه ام ز حمله ی درنده ها...
خودم درخت می شوم برای این پرنده ها....
تنم زره شده ببین برای روحِ خسته ام
مرا بغل نکن عزیز که شیشه ی شکسته ام...
امیرحسین خوش حال
دیدگاه خود را بنویسید