زندگی در مسیرِ رفتن بود

درد؛ بی اختیار برمی­گشت

رفت قطاری و مَرد با غم از

سالن انتظار برمی­گشت


داشت چون برج کهنه­ ای می­ریخت

در خیابان مملو از آدم

گفت با خود: دوباره می­سازیم

زندگی را اگر شود باهم


پشت میزش تمامِ « او » را دید

داشت در صندلی فرومی­رفت

جسمش اینجا نشسته و روحش

همزمان پا به پای او می­رفت


دردِ رفتن به سینه ­اش چسبید

بر سرش کلّ خانه ویران شد

کفش پوشید و از خودش شد دور

بی­ خودش راهیِ خیابان شد


زیر پایش پیاده­ رو جان داد

راه انگار پشت او می­رفت

رفت تا کافه ­ای که نوشد چای

داشت در استکان فرومی­رفت...

+ امیرحسین؟

ـ جانم؟

+ میای کمک کنی ملافه­ های تخت و عوض کنیم؟

ـ الان میام.

+ چرا توو خودتی؟ چیزی شده؟

ـ نه.

+ شعر داری میگی؟

ـ آره.

+ خب برو تمومش کن.

ـ تموم شد.

+ بعدن برام میخونی؟

ـ نه.

+ عه چرا؟

ـ چون الان میخونم نه بعد:

زندگی در مسیرِ رفتن بود

درد؛ بی اختیار برمی­گشت

رفت قطاری و مَرد با غم از

سالن انتظار برمی­گشت


داشت چون برج کهنه ­ای می­ریخت

در خیابان مملو از آدم

گفت با خود: دوباره می­سازیم

زندگی را اگر شود باهم


پشت میزش تمامِ « او » را دید

داشت در صندلی فرومی­رفت

جسمش اینجا نشسته و روحش

همزمان پا به پای او می­رفت


دردِ رفتن به سینه­ اش چسبید

بر سرش کلّ خانه ویران شد

کفش پوشید و از خودش شد دور

بی­ خودش راهیِ خیابان شد


زیر پایش پیاده ­رو جان داد

راه انگار پشت او می­رفت

رفت تا کافه ­ای که نوشد چای

داشت در استکان فرومی­رفت...

+ خیلی قشنگ بود

ـ تو قشنگتری...


امیرحسین خوش حال