وقتی بیوفتی از نَفَس

دستت نگیرد هیچکس


مانندِ آهویی غریب

تنها بمانی در قفس


وقتی که روحت را خورند

افرادِ لبریز از هوس


وقتی شَوی شیرینی و

دُورت شود پر از مگس


سوزد تو را هر شهوتی

مثل بیابانِ طبس


وقتی درختِ ظالمان

هر روز می­گردد هَرس


وقتی رئیسِ دزدها

هم­سفره گشته با عَسَس


وقتی دلِ باارزشت

افتد به دستِ خار و خس


وقتی زدی فریادی و

نشنیده ­ات فریادرس


وقتی که کوهِ مشکلات

سدّت شود از پیش و پس


وقتی شده عمرت هدر

همراه با یاری عبث!


وقتی ز غم جاری شده

اشکِ تو چون رودِ « ارس »


آن لحظه­ ها همراهِ تو

تنها خدا باشد وَ بس

امیرحسین خوش حال